در هفتمین روز از مهر ماه 1388، خانم فرح باطبی، معلم دوست داشتنی و عزیز من از بچههای کلاس خواست تا هر یک نامهای به خدا بنویسند و به قول معروف، هر چه دل تنگشان میخواهد، با او در میان بگذارند.
این هم نامه اروند به خدا که مورد توجه و تشویق معلم قرار گرفت:
خدایا
از تو خواهش میکنم که مرا یاری کنی تا بتوانم خوب درس بخوانم، دکتر بشم و به آمریکا بروم.
خدایا
یک خواهش دیگری هم دارم: پدر، مادر، مادربزرگ، داییهایم و زنداییم را عمر زیادی ببخش.
خدایا
از تو سپاس گزارم بابت این که ما را آفریدی، به ما غذا دادی، مادر و پدر را آفریدی و از بینهایت چیزهای دیگر ممنون.
خدا خواهش میکنم که آرزوهایم را برآورده کن و تشکر مرا بپذیر و به ما دانش و تجربه را بده.
از طرف اروند.
مؤخره:
پدر (در حالی که پس از خواندن نامه چشمانش برق میزد): آفرین پسرم، عالی نوشتی ... فقط چرا نام بابابزرگ جمال و عمه فریبا را از قلم انداختی؟!
اروند: آخ ... خیلی بد شد، میخوای عوضش کنم پدر تا اونا نفهمیدن؟!
پدر: نه پسرم. اتفاقاً بگذار آنها بفهمند، حتماً مشکلی وجود دارد که اینگونه نوشته شده است!









